درویشی در تاریکی وارد خانه اش شد و میان اتاق ماری دید.وحشت کرده و از خانه بیرون رفته چراغی روشن کرد و با چوبی به اندرون رفت تا مار را بکشد.همین که روشنایی دید درویش را بهبود بخشید دید که ریسمانی بر روی زمین است که او مار فرض کرده بود.
دیدند درویش گریبان چاک می کند و می گرید.
گفتند این حال تو از برای چیست؟
گفت:
نکند چراغ دیگری باشد که اگر روشن شود معلوم شود که آن ریسمان هم نیست و چیز دیگریست!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
فضیل راهزنی بود جوانمرد و امانتدار که بعدها در اثر شنیدن آیه ای از قران مجید نه تنها خلاف را کنار گذاشت بلکه به یکی از بزرگترین عرفای اسلامی تبدیل شد.داستانهای زیادی در باره زندگی این مرد وجود دارد به گمانم شنیدن این یکی هم خالی از لطف نباشد.
یاران فضیل به کاروانی حمله کردند و شروع به غارت اموال و داراییهای اهل کاروان کردند.فضیل بقچه ای پیدا کرد.در بقچه را باز کرد و دید مقداری پارچه گرانبها و سکه و... در میان بقچه هست اما کاغذی روی وسایل هست که آیه الکرسی روی آن نوشته شده است.فضیل صاحب مال را خواست.پیرزنی پیش آمد و گفت من صاحب این مالم.فضیل گفت:این آیه را برای چه اینجا گذاشته ای؟گفت:میگویند هر کس آیه الکرسی را میان اموالش گذارد از گزند دزدان در امان باشد!فضیل بقچه را بست و به صاحبش داد و گفت بخاطر این آیه مالت را برنمیداریم و به تو بازپس میدهیم.
یاران فضیل اعتراض کردند و گفتند در میان آن جمع چیز زیادی نبود وفقط اموال این زن ارزشمند بود که انرا هم به خودش دادی و ما نصیبی نبردیم.
فضیل گفت:.آگر آن مال را میدزدیدیم صاحب آن مال از خدا و آیه او دلزده میشد.ما دزد مال مردمیم نه دزد ایمانشان!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
گویند چون یاران امام کشته شدند و از نزدیکان ایشان هم کسی نماند.جناب علی اکبر(در میان فرزندان علی اوسط هست اما در میان شهدای کربلا علی اکبرــ به مقارنه علی اصغر)که در عنفوان جوانی بود و نزد پدر اجر قرب فراوانی داشت نزد پدر آمد و رخصت نبرد خواست.امام پیش از آن دوبار به علی اجازه نداده بود.امام رخصت داد و علی سوار اسب شد.امام لختی لگام اسب را گرفت.شیرینی فرزند برومند بر امام سنگینی می کرد و دل از علی بریدن سخت بود.ناگاه امام بخود آمد و ضربتی بر پشت اسب زد و علی را روانه میدان کرد...
گه دلـم پیش تو گـاهی پیش اوست رو که در یک دل نـمی گنجد دو دوست
برداشتی آزاد از مقتل عمان سامانی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
مردی نزد عبدالله مبارک (یکی از عرفای بزرگ)آمد و گفت خواب دیدم که یک سال دیگر خواهید مرد.عبدالله غمگین شد و گفت:خبر ناگواری بود که دانستیم یک سال دیگر هم باید در غم فراق یار بسوزیم و منتظر باشیم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 3 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
یکی از مریدان استادی برای رسیدن به سر جلسه استاد مجبور بود که از رودخانه ای عبور کند و برای اینکار مصافت زیادی طی می کر تا به پل برسد و برای همین وقتی سر جلسه استاد می رسید یا جلسه تمام شده بود و یا در حال اتمام بود.
روزی در مجلس استاد از آثار و کرامات "بسم الله الرحم الرحیم" سخن می گفت که با ختم این آیه حتی میتوان از رودخانه گذشت بی انکه حتی از آب رودخانه خیس شد!
فردای آنروز شاگرد وقتی به رودخانه رسید بسم الله گفت و بی آنکه در آب فرو رود از رودخانه گذشت و سر موقع به جلسه استادش رسید.
روزها گذشت تا آنکه روزی تصمیم گرفت استاد را برای تناول غذا به خانه اش دعوت کند و از او سپاس گذاری کند.
همراه استاد آمدند تا به رود رسیدند.شاگرد بسم الله گفته و از آب گذشت.رو برگرداند و دید استاد ایستاده.گفت:ای استاد همانگونه که به من آموخته اید بسم الله بگویید و از رود بگذرید.
استاد نگاهی به شاگرد کرد و گفت:ای فرزند آنچه تو داری من ندارم!من علم بسم الله را دارم و تو ایمانش را!!!و علم بدون ایمان فقط باریست که بر دوش آدمی سنگینی میکند و منفعتی برای باربر ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|
صفورا آی صفورا!!!
اگر گمان داری میگذارم در این دلکده تخته شود در اشتباهی!
کوه طور همچنان استوار خواهد ماند.هر گاه خواستی تقدیم تو.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سید جلال
|